تبليغاتX
شب ها و روزها
همگیتان مرا می گذارید و می روید

هرکدام به یک سو

و من اینجا می مانم پشت شیشه های فرودگاه منتظر

با اشک هایی فروخورده

که مبادا خاطره ای بد از من به جا ماند

می خواهم نروی

حداقل نه انقدر دور

و نه انقدر طولانی

و نه انقدر خطرناک

چاره ای نیست

آن روزی که به خودم گفتم خوشحال باش که دوستش داری

باید می گفتم که از دستش هم خواهی داد

غرغر نکن شهرزاد

شاید مثل تمام لاو ستوری های دیگر

او هم به سویت برگردد

بدون زخمی

بدون دردی

و حتی بی هیچ تغییر

در خودش

و در احساساتش

تحسینت می کنم

خیلی زیاد

شوقت را

و ناراحتم که چرا این شوق تو مال من نیست

حتی در آن نقشی هم ندارم

نرو

تو رو خدا نرو...!!

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 9:31 توسط شهرزاد |

خب در این که من واقعا خردادی ام شکی نیست. اگه کسی نمی تونه این قضیه رو تحمل کنه خب یک جای لقش!!(تلاش جهت مودب شدن!!) ولی بر خلاف گفته ها و عقاید دیگران یه سری منفعت داره این خردادی بودن که در این جا بر می شمارم:

۱.تا دیروز فک می کردم که یه موجودی آدمه(لازم به گفتن جنسیتش نیست!!) و شاید مث هم جنس های خودش برای هر دختری راست نکنه و اصولا قضاوتش در مورد آدم ها بر اساس میزان راستیش(!!) نباشه که خب به کل از نسل پسر ها نا امید شدم!!! همشون مشکلات اساسی دارن بعد جالبه که پسر ها هر غلط کردنی رو حق خودشون می دونن و وقتی دختر رفتار شایسته اون غلط رو نشون می دن می گن دختر ها همه گه ان!! حالا ایناش مهم نیست!! کلا در عرض کمتر از یک ساعت تصوراتم راجع به آدمی که مدتی بود می شناختمش به هم ریخت و کمتر از یک ساعت بعدش من داشتم با آهنگ "حالگیری" رضا یا و یه چند نفر دیگه می رقصیدم!! بهترین توصیف این قضیه اینه که دختر ها هم تخم دارن!!!

۲.یه درس رو یک بار افتاده ام!! و با توجه به نمره میان ترم اگه حذفش نکنم دوباره می افتم!! همون روز سر همون کلاس کاریکاتور می کشیدم!!(ناز شستم!!)

۳.با پدر محترم مدتی طولانی دعوا در حد مرگ و گیس و فحش کردیم و الان لاوی می ترکونیم که مگوی و مپرس!!(که البته یه خوردش به خاطر فروردینی بودن بابامه!! راتی من جدیدا کشف کردم که همه باباها فروردینی هستن مگر این که خلافش ثابت شه!!)

۴.بعد از نزدیک یک ماه مصرف شدید سیگار (یک پاکت و نصفی به طور میانگین در روز) ۲ روزه از ریخت سیگار بدم میاد!

۵.یک خردادی بی جنبه که حتی یک پیک کوچولو می گیردش می تونه در حین مصرف و حتی بعد از مصرف یک موجود ۷۰ درصدی مث خرس خواب باشه!! تقریبا توی خواب داشتم مزه می خوردم!!

۶.یک خردادی می تونه اصلا به روی خودش نیاره که چقدر به سکس احتیاج داره! حتی اونو انجام بده در حالی که هیچ حسی در او نیست!!

۷. یک خردادی می تونه با سرعت نور عاشق و فارغ بشه!! البته لازم به ذکره که بر خلاف آمار موجود یک سالی هست که از قبلی فارغ نشده!!!

انی وی(!) من خیلی خوشحالم که خردادی هستم!! خیلی خوشحالم که متولد پاییز نیستم!! و خیلی خوشحالم که ترک نیستم!!(آخری رو خیلی جدی گفتم!!)

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:9 توسط شهرزاد |

همانی بودی که اشتیاق نفست را به سر می بردم

و حالا

شرمگین از لحظاتی که قدری از من دانسته نشد

و تکه هایی از من

که همگی کنده اند و برده اند

باز به خانه ای پناه می برم

که در آن اندکی از من را می شناسند

و نه هیچ از آن

نفرتم از تو قابل حساب نیست

و نیز عشقم به خود

می دانم

می خواهی بگویی که خودم را در تو یافته ام

به درک!!

تو حتی مرا نمی شناسی

اعتراف کن!

من هم اعتراف می کنم

گربه صفتی مردمان را تازه شناخته ام

محبتم را می پذیرند

و بعد تفم می کنند

خیالی نیست

عوض شده ام

خیلی زیاد....

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:14 توسط شهرزاد |

اتوبان مدرس

ظهر شنبه

ترک موتور

فکر....فکر...موتور

می خوای بگی نه

همین...

کی بوردی که لیبل فارسی نداره

نمی تونم بنویسم...بعدا!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 16:55 توسط شهرزاد |

خواستم اشتیاق آغوشت را در آغوش دیگری خاموش کنم

که روشن تر شد

خواستم گرمای بدن تو را با بدن دیگری در آمیزم

که سرد تر می شد

و حالا

فقط می خواهم

یک ساعت مال من باشی

فقط یک ساعت....

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:52 توسط شهرزاد |

موج دریا نیست!! چون رطوبتی نه....

خالی در من

اصطکاک لحظه ها....سایش صدا ها

منی که می خندم و شاید نه

لحظه هایی که به صفحه خالی از سکنه تلویزیون خیره

اییییییییییییییییم

فراموش کرده ام که دست هایت روی دنده چه شکلی

اند

یک صبح برفی

نیست

فردای صبح برفی

شاید باشد

سوز سرمایت مرا نمی

می گیرد

یخ می زنیم

هممون!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:38 توسط شهرزاد |

خوب بودن هزاز تا دردسر دارد

ولی مورد پسند بودن بیشتر

و از اون بد تر خود رو نگه داشتنه

مخصوصا وقتی خدا آرزوتو بر آورده کنه

که بتونی یک بار...فقط یک بار دیگه صدای یک نفر رو بشنوی

سخته که ذوق مرگ شدن رو توی صدات از بین ببری

و خیلی تمرین مدیتیشن می خواد که وسط شهروند از شادی جفتک نندازی

و وقتی که دیدیش

تمام اشتیاقت رو برای بغل کردنش

و بوییدن بدنش

توی دست هات متمرکز می کنی و فقط دستش رو می گیری و فشار می دی

و از شیشه نه چندان شیشه ای ماشین بیرون رو نگاه می کنی

و لبت رو گاز می گیری

چون نباید اشک های شادیت رو ببینه

چون دوستت نداره

چون نباید بفهمه که دوستش داری

چون تو هنوز یه کوچولویی

که خیلی گناه داره!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:27 توسط شهرزاد |

بدنم رو توی کمد لباسام و میون یه عالمه تاریکی دفن کردم

سیاهی همه جا هست

مداد رنگی نمی خوام

می خوام رنگ هارو بپاشم روی در و دیوار کوتاه زندگیم

می خوام همه چیزمو ول کنم و

شناسنامه مو بردارم و با خودم فرار کنم

خیلی دلم می خواد تف کنم تو صورتت

یا اون دی وی دی هاییت که دستمه رو بشکنم

یا این که یه جوری...با یه لاگ غلط گیر

از توی کاغذ خط کشی شده امتحانم پاکت کنم

تو رو با خودکار آبی نوشتم

خدا زیرشو خط کشید و

بالاش با خودکار قرمز نوشت:

۱۰.۵-

منم املا افتادم

ولی تو بلند نشدی

من خدا رو بوسیدم

و تو باز هم به من خندیدی....

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:8 توسط شهرزاد |

وقتی یه بلاگ شخصی داری باید همیشه غمگین و ناراحت باشی!! چون بلاگ شخصی یعنی نوشتن غصه هات برای آدم های دیگه....چون ادم ها از یه بیماری ای رنج نمی برند(خوششون میاد تازه!!) به اسم "من ناراحتم پس هستم!!!" یا در مواقع شدید تر" من ناراحتم پس باحالم!!"

هممون داریم این بیماریو...همیشه(به جز بلاگهای طنز) از مطالب غمگین و شعرهای ناراحت کننده بیشتر لذت می بریم...

و همین می شه که من الان ازین که یه مدت طولانی یه که ناراحت نیستم و شکر خدا(!!!!) اوری تینگ ایز اوکی!!! یه جورایی نسبت به این شب ها و روزهایی که هی داره پیرتر می شه و من هی آپ نمی کنم احساس عذاب وجدان دارم....اصولا اگه بخوام خوب خوب بنویسم هم گریه در می آرم!!!

پس....پس!!!(به فتحه پ!!)

یه شعر می گم:

از تمام دنیای سبز

دلم به نیمچه زردی خوش است

که اینجا در ان مدفونم

و نمی دانم چرا این روزها

گریه هایم را می خندانم

همه دارند می روند

به رفتن هایشان می خندم...!!

به آن هایی که مرا گذاشتند فرسنگ ها دورتر

هه هه!!!

صدای باد میان سپیدار

چه معنی می دهد؟ چرا ادای صدای باران در می اورد از خودش؟؟

من اینجام

به هوس لحظه های بارانی

من نیستم...

من رفته ام...

شر شر....(به ضمه ش)

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 18:33 توسط شهرزاد |

اینجا فقط گریزی است

ازمیان دنیای واقعی به یک فضای مجازی

فضایی که دنیای خود خود ماست

می توانیم آنجور که می خواهیم در آن به دنیا بیاییم

و هر آن کس که بخواهیم باشیم

می توانیم حرفهایمان،لحظه هایمان را پاک کنیم

و دوباره از اول آن ها را بگوییم و از نو آنها را زندگی کنیم

فقط گاهی ایراد هایی هم دارد

نمی توان توی آن سیگار کشید

نمی توان قهوه تلخ خورد

نمی توان بوی ماسه های دریا را حس کرد

اما با این حال

توی این دنیای بزرگ...بین این میلیون ها کهکشان

فقط همین جا را می توانیم بگیریم

پس همچنان ادامه می دهیم!!!

قهوه تلخ و سیگار و ماسه ها مال بیرون!!

در عوض همین جا عاشق می شویم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 22:56 توسط شهرزاد |

لپ هایش گل می اندازند

لب هایش می لرزند

پسرک کوچک....

لازم نیست مردانگی ات را ثابت کنی

همین که هستی خودش اثباتی است بر آن چیزی که نخواهی شد!

و حتی در ۹۰ سالگی هم(اگر زنده باشی!) لپ هایت گل می اندازند

و لب هایت می لرزند

اگر بدانی

چه شبها و روزها

که حسرت می خورم برای دیدن اشکهایت

و چه لحظه هایی که اشک می ریزم....چون محرم اشک هایت نبوده ام

نمی دانم...چه اتفاقی در تو افتاد که رفتی

اما می دانم که برای من هنوز نیفتاده...

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 16:5 توسط شهرزاد |

اینجا چیزی خالی مانده

توی قفسه سینه،درست سمت چپ

یک فضای حفره مانند...مثل آن هیچی بزرگی که توی کهکشان ها یافته اند

مثل خلا بعد از مست شدن

حس هیچ بودن

هیچ شدن

حس گذر از بچگی به پیری

بی آن که مرحله واسطه ای برایش باشد

می خواستم بمانم

بجنگم با هر کسی که جوانیم را به من مدیون است

اما حالا

می خواهم با تمام وجود بدوم

سنگدل نیستم...اما...

می خواهم آبی آسمان باشد آنچه تنفسش می کنم

و می خواهم به جای چادر های مشکی و صورتهای سیاه از مو

و مردمی که بد و بیراه زبان ملی شان است

لبخند و قرمز و آبی و صورتی ببینم

مدت هاست خسته ام

مستی هم دوام چندانی ندارد!

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 9:53 توسط شهرزاد |

اینجا جای توست

میان این همه رنگ خاکستری....

آسمان دودی،دیوارهای دودی،آدمهای فسرده...

و لبخندی که روی لبت می خشکد....

از بی عدالتی ای که شاید خط قرینه لبخند تو

و پیشانی چروک خورده راننده تاکسی

اینجا مال توست

اگر بنزین و آزادی و کلام و دوست داشتن را حق خود ندانی

و اگر دزدی و کلاه برداری و انرژی هسته ای را حق خود بدانی

اینجا جای توست

اگر داد نزنی

اگر عین بچه آدم بروی توی ون گشت ارشاد

اگر راحت تن بدهی به کراک و شیشه و هزاران هزار واردات گمرکی دیگه...

اگر بفهمی که چقدر زشت است که صورتی و قرمز بپوشی

و چقدر فاحشه ای اگر با شلوار سفید و موهای سیاهت مرد ها را تحریک کنی

اینجا جای توست

اگر آسمان آبی و کویر همیشه زیبای لوت و خزر تمیز را نخواهی

اگر بتوانی فراموش کنی که نواده کوروشی و داریوش...

اینجا جای توست

اگر نخواهی زندگی کنی...

روی سرشان جا داری...

اینجا جای توست

آزادی را تف کن...

و بیگانگی را سر بکش

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 15:16 توسط شهرزاد |

شبیه یکی از خوابهای من هستی

وقتی با رنگ صورتی و سبز می کشمت روی یک تکه کاغد سفید سفید

می روی به رویاهایم

و توی آنها جا خوش می کنی...

شاید تو باشی دلیل هق هق هایم توی خواب

و شاید علتی برای خنده هایم

تصویرت همین جاست...درست جلوی صورتم....

ولی..نمی دانم...چشمهایت چه رنگی است...پوستت که قطعا نرم است

و بوی اردیبهشت باران خورده می دهی

و صدایت سمفونی بی نظیر شب است....شب تاب ها و جیرجیرک ها...و همان پرنده ای که فقط هنگام طلوع می خواند...

دروغ گفتم!!!

تمام این ها فقط تصوراتم بود...

چشم هایت سبز و قهوه ای است....

و صدایت دلنشین شاید....

ولی هر شب با گریه هایم شروع می شوی

و با بیدار شدنم می میری...

من زندگی را در گرما و سرمای آفتاب و سایه یافتم...

و تو به سرمای سایه ای دل خوش کرده ای...

شب بخیر....تاریکی مطلق!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 23:9 توسط شهرزاد |

خیلی خوشحالم که مفتخر شدم به این که هیشکی به جز یه نفر توو این مدت طولانی  نفهمید من آپ نکردم!!!

بای د وی من الان اینجام در حالی که با ۱۱.۴ مشروط شده ام!!!

کلی بدهی دارم که باید بپردازم!!

هوا گهه و من توی این هوای گه از شهرک غرب باید برم فرمانیه بعد برم انقلاب بعد برگردم خونه(خانه-->کلاس ایتالیایی---->کلاس انگلیسی!!!)

اون وقت ملت می گردن دنبال ....خل!!! خب منم نمونه بارز و صد البته رو به انقراضش!!

مث که قراره پویان آزاد شه...(همین الان صدای آمریکا گفت که شد!! هووووووووووووووورا!!! سلام پویان!!!)البته از وقتی گرفتنش تقریبا هر روز قرار بود آزاد شه!! مجتبی هم که به حول و قوه الهی اخطار خورده!!! منم که مشروط شدم(باور کن کونم نسوخته ولی خب!! چون مث سوسولها نبودم و نه با ۱۱.۹۹ و ۱۱.۹۸ اینا بلکه با ۱۱.۴ مشروط  شدم حال کردم!!!)

ولی اوضاع خوبه و همچنان تا حدودی تحت کنترل!! راستی من یه آهنگ پیدا کردم که منو یاد یه شهرزاد کوچولو با بلوز سفید و دامن سرخابی می اندازه که توی پارک نیاوران بازی می کرد....دشب که گوش می دادم گریه می کردم باهاش!! چون یادم افتاد که اون موقع ها نمی فهمیدم چی می گه و فقط از صدای دختر کوچولویی که اولش حرف می زد گریه می کردم...حالا می فهمم و .....

می فهمم که مطالب پست من خیلی به هم نامربوطن ولی اینم ترانه مایکل جکسون(کسی بیاد بگه جواده و اینا هکر می فرستم سراغش!! من با این آهنگ بزرگ شدم!!)

Heal The World


There's A Place In
Your Heart
And I Know That It Is Love
And This Place Could
Be Much
Brighter Than Tomorrow
And If You Really Try
You'll Find There's No Need
To Cry
In This Place You'll Feel
There's No Hurt Or Sorrow

There Are Ways
To Get There
If You Care Enough
For The Living
Make A Little Space
Make A Better Place...

Heal The World
Make It A Better Place
For You And For Me
And The Entire Human Race
There Are People Dying
If You Care Enough
For The Living
Make A Better Place
For You And For Me

If You Want To Know Why
There's A Love That
Cannot Lie
Love Is Strong
It Only Cares For
Joyful Giving
If We Try
We Shall See
In This Bliss
We Cannot Feel
Fear Or Dread
We Stop Existing And
Start Living

Then It Feels That Always
Love's Enough For
Us Growing
So Make A Better World
Make A Better World...

Heal The World
Make It A Better Place
For You And For Me
And The Entire Human Race
There Are People Dying
If You Care Enough
For The Living
Make A Better Place
For You And For Me

And The Dream We Were
Conceived In
Will Reveal A Joyful Face
And The World We
Once Believed In
Will Shine Again In Grace
Then Why Do We Keep
Strangling Life
Wound This Earth
Crucify Its Soul
Though It's Plain To See
This World Is Heavenly
Be God's Glow

We Could Fly So High
Let Our Spirits Never Die
In My Heart
I Feel You Are All
My Brothers
Create A World With
No Fear
Together We'll Cry
Happy Tears
See The Nations Turn
Their Swords
Into Plowshares

We Could Really Get There
If You Cared Enough
For The Living
Make A Little Space
To Make A Better Place...

Heal The World
Make It A Better Place
For You And For Me
And The Entire Human Race
There Are People Dying
If You Care Enough
For The Living
Make A Better Place
For You And For Me

Heal The World
Make It A Better Place
For You And For Me
And The Entire Human Race
There Are People Dying
If You Care Enough
For The Living
Make A Better Place
For You And For Me

Heal The World
Make It A Better Place
For You And For Me
And The Entire Human Race
There Are People Dying
If You Care Enough
For The Living
Make A Better Place
For You And For Me

There Are People Dying
If You Care Enough
For The Living
Make A Better Place
For You And For Me

There Are People Dying
If You Care Enough
For The Living
Make A Better Place
For You And For Me

You And For Me
You And For Me
You And For Me
You And For Me
You And For Me
You And For Me
You And For Me
You And For Me
You And For Me
You And For Me
You And For Me

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:3 توسط شهرزاد |

اییییییییییی بابا!!!

و این هم از سه امتحان اول!!

برنامه نویسی که شنبه است رو که حتما می افتم و لاشک فیه!! مگر اینکه پیام تهدید کنه که فقط به شرط پاس کردن بهم یاد می ده!!

ها ها!! چه شرطی!! عمرا!!!

نمی دونم از اون دوره که خیلی ناراحت بودم به خاطر یه آدمی بیرون اومدم یا نه...من کماکان برای اون آدم میمیرم!!

دیشب با هم تلفنی حرف زدیم و موضوع حرفمون این بود که اگه هرکدوممون بمیره اون یکی چی کار می کنه...من که خب...گریه می کنم بدجور...اونم گفت وقتی داداشش مرده تا ۴ روز گریه نکرده بعد رفته بیرون راه رفته و یهو بغضش ترکیده...

اینو که گفت دلم خواست بغلش کنم...نمی دونم ستاره ها چه جوری باید تو آسمون قرار بگیرن و چه زمانی باید بگذره تا من بتونم محکم بغلش کنم....می دونم که دیگه مث اون موقع ها نیست...چون اون به من دیگه اجازه نمی ده که عاشقش باشم...البته من برای عاشق بودن اجازه نمی خوام مسلما!! و همچنان همونی ام که هستم!! یه دختر سرتق که یه پسر دیوونه رو دوست داره!!

و اما این فصل مزخرف نمی خواد بگذره احیانا؟؟ من الان ۴ هفته است نیما رو ندیدم و می خوام سرم رو بذارم به بیابون...

کاش که می شد تو زندگی همه مسئولیت ها رو داد به یکی دیگه که کارای آدم رو انجام بده و بعد رفت زنگی کرد!!! آخ چه حالی می داد اگه قرار نبود فردا مقاله تحویل بدی و شنبه و سه شنبه امتحان بدی و بعدشم تازه بدوی دنبال استادا که یه نمره ای بهت بدن مشروط نشی!!!

نمی دونم چرا این پروسه هر ترم داره تکرار می شه!!! بهش می گن:vicious circle

نمی دونی چقدر دلم می خواست الان با خیال راحت ایتالیایی مو بخونم...راحت به این سی دی جدیدی که گرفتم گوش بدم و فیلم کریستف کیشلوفسکی که(blind chance) هنوز ندیدم رو نگاه کنم...

دلم می خواد برم سینما...برم کافه کنج یا ۵/۸ و یه پاکت سیگار بکشم!! دلم می خواد برم خرید کنم...برم یه جا کلی بخندم....تو ماشین سمانه آهنگای تخمی بذاریم و برقصیم!! آخ که چقدر دلم چیزای زیادی می خواد!!

خدایی ولی کم توقعم ها!! اگه این امتحانای زگیل نبود می شد همه این کارا رو کرد!!

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 14:28 توسط شهرزاد |

یک بدهی گنده!!

یک تل از درسایی که نمی دونم راجع به چی هستن!!

امتحانا

یک مقاله که هنوز نگاهش نکردم  و یک شنبه باید تحویلش بدم!!

یک کتاب انسان در اسلام که فقط ۳ ساعت براش وقت دارم!!

کلاس ایتالیایی که شروع شده!!

امتحان فاینال زبان که هفته دیگه است!!

دپرشنی که از رفتن یه نفر هنوز مونده توم!!

و هزاران هزار مشکل دیگه!!

دختر جان!! مرض داری این همه کار برای خودت بتراشی؟!!

آره بابا! اینجوری می شه خداقل چند ساعتی بدون فکر کردن زندگی کرد!!

بیا قاه قاه بخندیم!!

از گریه کردن که بهتره!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:57 توسط شهرزاد |

نکته اینجاست که همه ما آدمها وقتی رابطه جدیدی بر قرار می کنیم کاملا ناخود آگاه شروع می کنیم به کشف کردن خصوصیات طرف مقابلمون که البته من اسمشو کشف نمی گذارم...چون در اکثر اوقات آدمهای اطراف ما توهمی هستند از اون چیزی که ما فکر می کنیم هستند!!! یعنی اینکه ما تو تصوراتمون می گیم این آدم بد اخلاقه...و جالب اینجاست که حتی اگر واقعا هم بد اخلاق نباشه ما باهاش مثل یک آدم بد اخلاق رفتار می کنیم و در نتیجه اون آدم در کنار ما بد اخلاقه!!

حالا چیز دیگه ای که می خوام بگم اینه که تلاش برای شناختن دیگران بیهوده اس...من معمولا خودم بر اساس خصوصیات خوب دیگران به رابطه ام باهاشون ادامه نمی دم...ولی کاملا ناخود آگاه اگه از من بپرسن که چرا با فلان آدم می گردی جواب می دم چون بچه خوبیه!! ولی در باطن می دونم که من در صورتی با یک آدم رابطه برقرار می کنم و به رابطه ام ادامه می دم که دوستش داشته باشم....!!!جدی می گم!!! قرار نیست که همه دوست داشتن ها معنی عشق بدن...دوست داشتن هم نوع داره(نمی گم مرحله چون مرحله واسه چیزی مث احساس مسخره است البته نوع هم همین طور ولی نوع یه خورده بهتره) خلاصه اینکه ما ها در نهایت هرچقدر هم که منطقی باشیم در زمینه ارتباط با آدمها ی دور و برمون کاملا احساس رو بکار می بریم...

و نکته بعد اینه که وقتی خودتو نمی شناسی چرا سعی می کنی آدمهای دیگه رو به خودشون بشناسونی؟؟!!! من خودم مدتهاست کشف کردم که روح من قسمت های عجیب غریبی داره که جز در موقعیت های خاص خودشو نشون نمی ده...مثلا یک بخشی از وجود من نیما رو خیلی دوست داره و حاضره براش هرکاری بکنه....و بخش دیگه می گه نیما به فلانم!!! یه بخش دیگه هم هست که وقتی یکی(who?!!) رو توی دانشگاه می بینه یاد ماجراهای پارسال می افته و تصمیم می گیره دوباره بره تو خط یارو!!! یه بخشی از وجودم هم یه دختر آزاده که فکر می کنه دوست داشتن یک آدم تا حد مرگ یه جور بنده که دست و پا گیره و نمی گذاره آدم هر کاری بخواد بکنه...

حالا بخشهای دیگه ای هم هست که ذکرشون فقط وقت گیره!! اما می دونی...من روز به روز اومانیست تر می شم!! البته اومانیستی که به وجود خدا اعتقاد داره!! در حقیقت احساس می کنم که بخش اعظم قدرتی که بهش می گیم "خدا" توی وجودمون هست...فقط رشد نکرده و تعلیم ندیده...و ماها واقعا خدا ییم!! یه مشت سلول سازنده یه قدرت خیلی بزرگ که مدام غر غر می کنیم که از چیزایی که به وجود اومده شاکی ایم!! توی برنامه سینما ماوراء دیشب از بودا یه جمله باحال گفت:

موقعیت الا ما همون چیزیه که در گذشته می خواستیم باشیم!!

البته شاید به جمله بالام ربطی نداشت...

در هر حال به صورت عمده من اینا رو الان نوشتم که به خودم بقبولونم که با وجود تمام بلا های طبیعی و غیر طبیعی که سرم اومده تو این مدت هنوز هم خوشبختم و زندگی شادی دارم...هنوز هم می خندم و هنوز موضوعاتی هست که بتونم باهاشون خوشحال باشم....مث کلاس ایتالیایی که هفته دیگه شروع می شه...مث بخش های عجیب غریبی که باید توی خودم کشف کنم...مث دوستای خیلی خیلی خوبی که دارم...و حتی مث اشکهایی که می ریزم...چ.ن تک تکشون ارزشمندن....

مثل این گیلاس شیرین

مثل این روزهای گرم

توی خط به خط کتابها گم شدن

لابلای آوازها گریه کردن

و تودر توی این کوچه پس کوچه های شهرمون گم شدن

و حتی زرد و قرمز و سرمه ای این اتاق کوچک...

این ها منند....جدی می گم!!! من واقعا می خوام بگردم دنبال شادی ....چیزی که مدتهاست گم کردم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 10:52 توسط شهرزاد |

اتفاقات روزمره ام رو به سه قسمت تقسیم می کنم:

مشکلاتی که سعی می کنم با ابله شدن و جفنگ بازی و بچه شدن از کنارشون بگذرم

مشکلاتی که باعث می شن فقط گریه کنم(قبل از خواب وارد اتاق من نشین!! من دارم زار می زنم!!)

مشکلاتی که آستینا رو می زنم بالا و نفس کش........!! یعنی می رم گردنشونو بشکنم...

حالا برای هر کدوم مثال می زنم:

مورد اول: این که می دونم حالم از رشته ام به هم می خوره و از درسام متنفرم...به همین دلیل اوقات طلایی ای که باید بتمرگم درسمو بخونم می رم پارک ملت توی مسابقه نقاشی ای که برای محیط زیسته و شرکت کننده ها باید ۵ تا ۱۸ سال باشن شرکت می کنم!!

مورد دوم: تبدیل شدن دوست پسر به دوست معمولی و چون نمی تونم هیچ کاری برای این یه مورد بکنم حتی وقت هایی که تصویرش می اد جلوی چشمم اشک تو چشمم جمع می شه...

مورد سوم:بی پولی شدید در این دو هفته اخیر البته هنوز برای نوع این گردن شکنی تصمیمی نگرفتم ولی احتمالا مثل دفعات قبل باید از جیب بابایی و مامانی مایه بذارم!!

البته انواع دیگه ای هم وجود دارن از مشکلات....فعلا ولی باید دور هم باشیم و به قول ملیحه:" بیا بریم یه گوشه بشینیم و snickers بخوریم و به همه اونایی* که مارو به این روز انداختند فحش بدیم!!!"

* فکر کنم اولین طرف برای فحش دادن خودم باشم!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 22:52 توسط شهرزاد |

دیروز تولدم بود و پریشب جشن تولدم....

بینهایت بهم خوش گذشت(داره شبیه یادداشت روزانه میشه!!)

منظورم اینه که بیش از هر موقعی فکر می کردم که می خوام همه بدبختی های دنیا رو فراموش کنم...فراموش کنم که این پسر بنفش پوشی که باهام می رقصه رو دیگه نمی تونم ببوسم...فراموش کنم که این ترم حتما از نظر درسی به فنا می رم...فراموش کنم که نتونستم همه دنیای کسی باشم که همه دنیای من شده بود....فراموش کنم که هرروز دارم از خودم دور تر می شم...ازون دختری که همیشه نیشش تا بناگوش باز بود...ازون دختری که همیشه همه چیزو خوشگل می دید....ازون دختری که رویاهاشو می پرستید....

می دونم که آدم موقع تولدش انقدر نباید غمزده باشه...ولی خدایی..دنیای من داره هرروز قهوه ای تر و بدبو تر از روز قبل می شه!!

می دونی از چی اون شب خوشم اومد؟ این که انقدر مست بودم که نمی تونستم هیچیو ببینم....انقدر که دست و پاهام در اختیارم نبودن...و جالب تر اینکه شده بودم مث این آدمای دائم الخمر که هرچیزی که توش الکل باشه می خورن!!! وقتی لیوانا رو جم می کردم هر کدوم بوی الکل می داد رو سر می کشیدم و البته همین شد که شب با یک بروفن و چهار تا کدئین خوابیدم!!

شبی بود واسه خودش!! واقعا برای چند ساعت دنیا برام شده بود پر از رقص و آواز و یک عالمه چهره های خندون...!!!

بهرحال...زندگی هنوز هم سایت های خوبی داره!! فقط باید تو گوگل سرچ کرد....!!شاید ....شاید که نه حتما مشکل از خودمه!! دارم سعی می کنم شهرزاد کوچولو رو از پوستی که روش کشیدم در بیارم...

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 22:41 توسط شهرزاد |